جستجو

با زهرا دوغان، یک گپ شبانه در باب هنر

با زهرا دوغان، یک گپ شبانه در باب هنر

یک شب در لندن با زهرا دوغان … ما پشت یک میز کوچک نشسته ایم هر کدام با استکانهایی از چایی در مقابلمان. روبروی من زهرا مشغول طراحی تصویری است از لیلا گوون کە در اعتصاب غذا بە سر میبرد. من همچنان بر روی بخشی از صدها عکسی کە زهرا از آثار خود، با خودش آوردە است کار میکنم. هر کدم غرق در کار خود هستیم و همزمان در حال تبادل نظر…

نویسندە: ناز اوکە (Naz Oke)

ترجمە از تورکی برای ژینیار: رعنا اصغرزادە 

قسمت‌هایی از مصاحبه زهرا دوغان(۱) با مجله کِدیستان(۲)

یکی از پروژەهای هنری زهرا، نقاشی بوسیلەی خون پریودی زنان زندانی بود در زمانی کە خود او نیز در زندان بسر میبرد.

س: زهرا تو در ذهنت مدتهاست پروژه‌ای داری کە در نامه‌هایمان از آن صحبت کرده بودیم. یک آتلیه هنری در ماردین‌(۳).. برای اینکه بچه‌ها بتوانند کارهای هنری انجام بدهند، حتی فقط برای بچه‌ها هم نیست. بعد از آزادیت چه واکنش‌هایی درباره این پروژه گرفتی؟

ج: بله، در اصل دقیقا پروژه در ابعادی بزرگتر از استفاده فقط بچه‌ها بود. اینطور توضیح بدهم؛ در خانه‌ای که چهار سال در محله سور دیاربکر(۴) زندگی کرده بودیم اتمسفر خاصی وجود داشت. در بین دوستانمان در سور تعداد زیادی نقاش، مجسمه‌ساز و هنرمندان مختلف وجود داشت که باهم در آنجا مرتبط بودیم. در آن خانه دائما صحبت‌های خلاقانه، مباحثه و دینامیک خاص هنری داشتیم. هنرمندان خارجی در خانه ما میماندند و این محیط را غنی‌تر می‌کردند. افراد بی‌تجربه در زمینه فعالیت‌ هنری هم در این محیط قرار میگرفتند و شروع به خلق آثار هنری برای اولین بار می‌کردند. این خانه به جایی مثل یک آتلیەی هنری تبدیل شده بود.
همسایه‌ها می‌توانستند در بزنند و بگویند؛ میتوانید یک پرتره از من بکشید؟ در محله حس کنجکاوی و احترام برای این محیط وجود داشت. شب و روز احوالمان را جویا می‌شدند و می پرسیدند که آیا کم و کسری داریم یا نه. محیط خیلی خوبی بود… من هم با خودم دائما فکر میکردم چرا چنین محیطی در روستایی در ماردین ایجاد نکنیم؟ یعنی پروژه‌ای که در ذهنم بود چیزی برای ادامه همان محیط بود. مکانی برای اینکه هر کسی بتواند چیزی آنجا خلق کند، ترسیم کند، بحث کند.
.
.
.
س: در مورد خانواده‌ات چطور؟ وقتی هنوز در حبس بودی و به هر طریقی آثارت به بیرون راه میافت و به دست خانواده و نزدیکانت می‌رسید چه احساسی داشتند؟ چه فکری میکردند؟ بعد از آزادی در مورد اینها صحبت کردید؟

ج: در آغاز خانواده‌ام به نقاشی‌هایم به اندازه الان توجه نمیکردند. در واقع، از بچگی نقاشی‌های مرا می پسندیدند اما چون بعنوان یک حرفه هنری به آن فکر نکرده بودند، مخالف نقاش بودن من بودند. نه به معنی مخالفت اکید و جلوی اینکار را گرفتن، ولی آنها هم مثل هر خانواده دیگری رویای این را داشتند که دخترشان دکتر یا وکیل شود.
.
.
.
یک روز وقتی در زندان تارسوس بودم پدرم گفت: ناراحت نشو ولی من خیلی کنجکاوم بدانم نقاشی‌های تو میخواهند چه بگویند؟ زنهای برهنه، سینه‌های بزرگ، چشمهای بزرگ… وقتی شروع به توضیح کردم گفت من هم اینها را حدس زده بودم، ولی باز خواستم از خودت بپرسم. چشمهای بزرگ احتمالا میخواهند نشان دهند که این زن چیزهایی میبیند، شاهد چیزیست… حرفی دارد‌. من اینطور تفسیر کرده بودم. فهمیدم خیلی تفسیر بجایی کرده است.
.
.
.
ماردین شهریست که هنر را رشد می‌دهد. در واقع خود زندگی هم یک هنر است. ماردین، محیطی ایجاد میکند برای انسانهایی که دوست دارند خوشحال باشند، آواز بخوانند، در مباحثه‌ها شرکت کنند و درحال صحبت کردن هم از داستان‌ها سخن بگویند. اصرار من برای این پروژه شاید هم باعث شده چیزی را که وجود دارد بیشتر درکش کنیم.

س: در نامه‌هایت از زندان درباره فعالیت‌های آنجا گفته بودی. در ابتدا به دوستانت در آنجا درس نقاشی میدادی و با تواضع کامل گفته بودی “بنظر خودم، هنر را اجتماعی میکنم”. گفته بودی دوستانی داشتی که خیلی خوب نقاشی میکردند و بعد از مدتی با آنها شروع به نقاشی کردی. حتی در بسیاری از نقاشی‌های زندان اسم تمام کسانی که همکاری داشتند نوشته شده بود. یعنی کاری مشارکتی… این نقاشی‌ها، نمایشگاه‌ها و اثرها در تمام کشورهایی که به آن دسترسی داشتند تاثیر زیادی داشت.

ج: بنظر من زندگی خودش هنر است. مخصوصا انسانهای مخالف، در مقابل چیزی می‌ایستند با افکارشان، حرف‌هایشان… و چیزی خلق میکنند. خلق کردن خودش هنر است. تمام انسان‌هایی که چیزی خلق میکنند در واقع نوعی هنرمندند، چون در تلاشند زندگی را زیبا کنند. زیبا کردن زندگی اصول زیباشناسی هم دارد. چیزی که ما در مدارس هنری یاد میگیریم هم همین است. مدرسه فقط سعی میکند به ما یک سری اصول اولیه را آموزش بدهد.
.
.
.
در زندان دوستان زیادی داشتم که علاقه به نقاشی داشتند. تقریبا با امکانات صفر نقاشی میکردم. مثلا در فضای خالی زیر تخت، نور کم و بینایی ضعیف. به اینها هم علاقه نشان میدادند. فکر میکنم درنظرشان جالب و لجبازانە بود‌. در ابتدا همه در اطرافم جمع میشدند و به چگونگی کار کردنم نگاه میکردند. بعد سعی کردم به آنها تدریس کنم. البته نمیتوانم به خودم معلم فوق‌العاده‌ای بگویم. فقط تجربیات خودم را منتقل کردم.

آن روند خیلی متفاوت بود. هنگام نام‌گذاری یک اثر یا شماره‌گذاری آن هم تمام دوستانم در آن همکاری داشتند. مثلا هر جمعه، بعد از کارهای نظافت، در حیاط زندان آثارمان را میشستیم و بعد قهوه میخوردیم‌. هر هفته یک‌ بار دورهمی قهوه داشتیم. هنگام نوشیدن قهوه، من تکه‌ای پارچه یا بلوز را پاره میکردم و آن را پهن میکردم و یا دوستانم این‌ کار را میکردند. روی این پارچه را با فنجان برعکس شده قهوه نقش چاپ میکردیم. وقتی شکلی پدید می‌آمد، بعضا دایره شکل، بعضی وقتها شکلی دیگر، یا گاهی قهوه روی آن پخش میشد و شکل متفاوتی ایجاد میکرد، این فرایند را تماشا میکردیم. در واقع اجازه هم نمیدادند تا تمام کار را به تنهایی انجام دهم. میگفتند اینطور بکن، لکه‌ای که اینجا انداختم قشنگ‌تر است، این خوب نشد و آن را تفسیر میکردند.
وقتی نقاشی تمام میشد آن را روی طناب رخت پهن میکردم. همه روبرویش مینشستند و نظرات شروع می‌شد… همراه سیگار و چای. “این قسمتش خیلی خوب درامده”،” اینجایش اینطور شده”… پروسەی طولانی‌ای بود. روبرویش مینشستیم و طولانی مدت بعضی‌ها با جدیت، بعضی‌ها با تعجب تفسیرش میکردند. درواقع کل این واقعه برای خودش نمایشگاهی بود.

 

Zehra Doğan Tarsus

نمایشگاه خلاقانە زهرا قبل از رهایی او، در زندان طرسوس.
زهرا دوغان با آیشەی کوچک دختر شەمال و یکی از دوستانش بە اسم هولیا.

.
.
س: یک سوال دیگه… ببین از روی ازبر میدانم، در نامه اولی که از زندان دیاربکر فرستاده بودی، در مورد اینکە لوازم نقاشی تهیه نمیکردند، اینطور نوشته بودی: “آنقدر دلم میخواهد نقاشی کنم که رنگ دیواری که ریخته شده هم در شکل یک نقاشی میبینم”. یک هفته بعد در نامه جدید نوشتی: “شروع به نقاشی کردم. مگر تمام ابزار زیر دستمان بوده”. با ساختن رنگ از غذاها، زباله‌ها و بازماندەها شروع کردی. بعد نقاشی‌هایت به دستمان رسید و ما در این دوره با خودمان فکر کردیم نبود لوازم نقاشی و تولید آن توسط خودت، به سبک تو سویی کاملا جدید داده است. این شرایطی که در آن بودی تو را از لحاظ هنری به جایی برد؟ ما اینگونه تفسیر کردیم.

ج: همه چیز را به من مجادله کردنها آموخت. مثلا پرچم سفیدی که “تایبِت آنا” با پارچه دم دستی ساخته بود… شاید یک زیرپوش بود شاید یک روسری یا شاید کاربرد دیگری داشت. کالبدش هفت روز و هفت شب جلوی خانه تایبت آنا در کوچه بعنوان پرچم ایستاد. ما آن را چگونه دیدیم؟ یک زیرپوش؟ یک روسری؟ نه. آن چیزی کاملا متفاوت بود. میگفت: “من یک غیرنظامی هستم”. و وقتی به آن نگاه میکردی نیازی به کلمات نبود. تایبت آنا حرف نمیزند، فریاد نمیزند، هیچ‌ چیز نمیگوید، ولی تو او را میفهمی. زیرپوش یا روسری هر چه که هست ما نمیدانیم آن چیست، ولی میدانیم مفهومش چه است. هرچیزی میتواند تبدیل به چیزی کاملا متفاوت شود. در هنر هم همینطور است. یک برگ روکا، یک فنجان قهوه، خون عادت ماهیانه… کسی که به نقاشی‌های من نگاه میکند، آنجا روکا یا قهوه یا خون نمی بیند. نتیجه‌ای را می بیند که خلق شده. درواقع همینقدر ساده است. راهی را انتخاب میکنی و آن را ادامه میدهی…

“ستارەها”، کاری جمعی در زندان شهر آمد Amed ، ٢٥ اوت ٢٠١٨.
قهوه، زردچوبه، خاکستر، مداد، رنگ سرقت شده

یک تکه پارچه یا زیرپوش را میبُریدم، روی زمین پهنش میکردم. هر پارچه‌ای ظرفیت جذب متفاوتی دارد. بعد روی آن بعنوان مثال خون میریزی. وقتی پارچه خون را جذب می‌کند، نمیدانی کجا قرار است بایستد. خلق اثر از دست تو خارج می‌شود و به انصاف پارچه بستگی پیدا میکند. بعد می‌ایستی و ملودی پذیرفتن خون توسط پارچه را نگاه میکنی… اینبار تو حکم نمیکنی، صبر میکنی. وقتی به سمت دلخواه تو می‌رود هیجانزده میشوی. در دلت میگویی “کاش اینجا بایستد”. شاید به پخش شدن ادامه میدهد و با خودت فکر میکنی “باشه باشه اینهم خوب است، این را هم میکشم!”… چه میشود؟ تو دیگر حکمران نیستی و این در تمام زندگانی‌ات تجلی پیدا می‌کند. چون تو این روند و تجربه را ناخوداگاه قلبا قبول میکنی و این در روابط عاشقانه و دوستی تو هم منعکس می‌شود. یعنی یاد میگیری افراد را با فهمیدنشان و گوش دادن به آنها ارزش‌گزاری کنی. خون و پارچه. بعد از اینکه کارکرد متقابل با همدیگر را تمام کردند، میگویند “بفرما، نوبت توست”. و تو هم کاری را که دلت میخواهد میکنی و آن‌ها هم به تو اجازه می‌دهند. و به این شکل مفاهیم ادراک، گوش‌کردن، مشارکت و دلسوزی را یاد میگیری. وقتی کار هنری انجام میدهی این مفاهیم هم ایجاد می‌شوند، برای همین فکر میکنم ارزش این لکه‌ها بسیار عمیق است.

Zehra Doğan

٩ دسامبر ٢٠١٨، زندان طرسوس.
پوست انار، کلم قرمز، قوزه و باران…

پی نوشت:

(۱): Zehra Doğan
(۲): Kedistan
(۳): Mardin
(۴): Diyerbakır

منبع: http://www.kedistan.net/2019/05/03/zehra-doganla-sanat-uzerine-gece-soylesisi/

متن کامل مصاحبە بە زبان انگلیسی:

With Zehra Doğan, a full night talking about art